به خرج من نرفت که میشود ..که
امسال منم گذشت و من ماندم و باز هم خاطره ؛
نمیدانم مغزم چقدر گندس که اینهمه روز ها رو توی خودش جا میده
از ۲۰ سال زندگی ؛حد اقل ۱۲ سالشو توی ذهنم میتونم یاد آور بشم
اما اگه فردا بمیرم ؛ چه کسی میفهمه من چه روزهایی رو و چه جاهایی قدم گذاشتم؟
کاش میتونستم خاطرهامو مثل فیلم از خودم جا میذاشتم ؛
امروز آخرین یادداشت امسال رو میگم؛
میخوام از روزی بگم که به این دنیا برگشتم
؛
بسمه تعالی
وقتی که پشت پنجره ی اتاقت باهام خداحافظی کردی
از سر پایینیه کوچه ی تو ارام ارام لرزیدم و پایین رفتم
تو یه پس کوچه پیچیدم و به امید اینکه کسی جز من در آن پرسه نمیزند؛
وقتی سیگارمو روشن کردم از قرمزیه آتیش که روی دستم افتاده بود توی فکر رفتم
گفتم کاش بیشتر پشت پنجره نگات میکردم
کاش وایساده بودم بیشتر نگات میکردم ؛اگه الان بمیرم چی؟
اگه دیگه نتونم ببینمت؟
کوچه تاریک بود و خنکیه سردی به تنم میخورد
چراغای آپارتمانا یکی در میون روشن بود و ساعت حدود ۱۱ شب بود ؛
هنوز توی فکر بودم ؛
داشتم میرسیدم به بلوار اصلی ؛
تا اومدم پکی از سیگارم بگیرم ؛یاد خندهای تو افتادم که پشت پنجره ی گرد اتاقت واسم میفرستادی؛
تا اومد رو لبم خنده بشینه ؛صدای ترمز ماشین و شنیدم و دیگه چیزی نفهمیدم ؛
اره مرده بودم ؛چشمامو که باز کردم دیدم پیش پنجره ی اتاقت داریم به هم دست تکون میدیم
کاش پیشت بمونم؛واسه همیشه
چقدر بهار توی پاییز قشنگه
حتی قشنگ تر از تو
یا علی مدد